شهر مرزی این حسن را دارد که شهروندانش به کشور همسایه رفت و آمد می کنند و با فرهنگ همسایه آشنا می شوند .
داد و ستد فرهنگی صورت می گیرد و از یکنواختی محیط کاسته می شود .
جوان ورزشکار نیز از چند روز تعطیلی استفاده کرده و سری به ولایت غریب می زند.کنجکاوانه همه جا را می نگرد و اگر مشکل زبان مانع نبود بهره بیشتری می برد.
روز آخر قبل از بازگشت سری به کنار دریا زده و محو تماشا می شود. در گوشه ای خیل کثیری را مشاهده میکند که جمع شده و دریا را می نگرند. جلو رفته و با چند لغت نا مفهوم و زبان اشاره در می یابد که بدنبال کسی هستند که داوطلب شده و در دریا شنا کند.
جوان ورزشکار نیز موقعیت را برای خودنمایی مناسب دیده .زود آماده می شود و بدریا می پرد.مدتی شنا می کندو به هر جا که اشاره می کنند می رود.پس از مدتی که سر و صدا ها می خوابد به ساحل برمی گردد.اما سوالی در ذهنش بود که از میان این همه جمعیت چرا یکی داوطلب شنا نشده بود؟
چهره هم وطنی را تشخیص می دهد و سوالش را در میان می گذارد.اما شنیدن پاسخ مو بر بدنش راست می کند که طعمه ای بود برای کشاندن کوسه ها به تله و تمام این مدت با کوسه ها شنا
