خاطرات شخصی طنز

سریال گمشدگان سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 19 آذر ماه سال 1387
با کوسه ها می رفصد

شهر مرزی این حسن را دارد که شهروندانش به کشور همسایه رفت و آمد می کنند و با فرهنگ همسایه آشنا می شوند .

داد و ستد فرهنگی صورت می گیرد و از یکنواختی محیط کاسته می شود .

جوان ورزشکار نیز از چند روز تعطیلی استفاده کرده و سری به ولایت غریب می زند.کنجکاوانه همه جا را می نگرد و اگر مشکل زبان مانع نبود بهره بیشتری می برد.

روز آخر قبل از بازگشت سری به کنار دریا زده و محو تماشا می شود. در گوشه ای خیل کثیری را مشاهده میکند که جمع شده و دریا را می نگرند. جلو رفته و با چند لغت نا مفهوم و زبان اشاره در می یابد که بدنبال کسی هستند که داوطلب شده و در دریا شنا کند.

جوان ورزشکار نیز موقعیت را برای خودنمایی مناسب دیده .زود آماده می شود و بدریا می پرد.مدتی شنا می کندو به هر جا که اشاره می کنند می رود.پس از مدتی که سر و صدا ها می خوابد به ساحل برمی گردد.اما سوالی در ذهنش بود که از میان این همه جمعیت چرا یکی داوطلب شنا نشده بود؟

چهره هم وطنی را تشخیص می دهد و سوالش را در میان می گذارد.اما شنیدن پاسخ مو بر بدنش راست می کند که طعمه ای بود برای کشاندن کوسه ها به تله و تمام این مدت با کوسه ها شنا

جمعه 10 آبان ماه سال 1387
سرطان
رصمیمی ترین دوستش بود .یکدل و یک نفس بودند.رازهای هم را می دانستند و اسرار مگویشان فاش بود.گاهی همکلاس بودند و گاهی در کلاسهای جداگانه.اما اوقاتشان با هم بود و هیچ غریبه ای در محفل دو نفره شان راهی نداشت.حتی در مسئولیتهای جداگانه نیز بهم کمک می کردند بطوریکه چون عهده دار اداره کتابخانه مدرسه می شود چندین جلد کتاب هدیه می کند تا کتابخانه پر و پیمان باشد. مدتی بود که متوجه رفتار عجیب و سخنان عجیبتر دوستش شده بود. از تعریف غذاهایی که برایش آماده می کردند تا خرید باشکوه ترین ویلای شهر که شماره اطاقهایش را نمی دانست.ونمرات بیست معلمان برای دوست متوسطش و البته حسادت دیگران و مشکلاتی که می آفرید. رفتارهای کودکانه ای که سر می زد و سر خوشی های بدنبالش. تا اینکه روزی خبر ازدواجش را میدهد آنهم در پانزده سالگی با زیباترین دختر شهر. هر قدر فکر میکند با صداقتی که از دوستش سراغ داشت نتوانست مسئله را هضم کند. تا اینکه روزی آمبولانس وارد حیاط مدرسه می شود و دوستش را در حال اغما به بیمارستان می رسانند و شکرانه که چندان دردش بطول نمی انجامد و به آسودگی بال می گشاید. پرده ها فرو می افتد که بیماری را از نزدیکترین دوستش نیز مخفی کرده بودند و خود نیز از کوتاهی عمرش خبر نداشت. همیشه با عطر یاس و گلهای سفیدش که دوست میداشت خاطرش گرامیست.
چهارشنبه 24 مهر ماه سال 1387
ناشر و کتابفروش نمونه

مردان بزرگ در سایه اراده و همت عالی خود به مقامات و درجات عالی دست یافته اند.

و هر گاه شماری از عالی رتبه گان از یک قوم باشند باید تحسین نمود و پی به علت برد.

شاید عجیب باشد اما این قوم هزار-دو هزار نفری تمامی مشاغل کلیدی منطقه را در اختیار دارند. و اداره ای نیست که از این طایفه در مسند ریاست و یا قایم مقامی نداشته باشد و شغلی که یکی از سرآمدانش نباشند.

دو کودک یتیم و بی پناه را همه حمایت می کردند و یارشان بودند.اما با همت عالی روی پای خود ایستادند. از اینکه از مردمان بخواهند گریزان بودند و دسترنج خویش را کواراتر از هر خواسته ای می دانستند.

بساط کتابفروشی محقر خود را روی زمین گسترده و کم کم وسعت می دهند.با تلاش زیاد این کتابفروشی کوچک تبدیل به بزرگترین ناشر و فروشگاه و پاساژ شهر می شود.

و حال نمونه ای هستند برای الگو برداری